خرید بک لینک
" خوب برا خودت زندگی می کنی ها...." " خوب میخوابی ها..." " ایشالا ازین حمالی ها نصیب شما هم بشه.." چقدر میشه نیش خورد و تو لفافه شوخی پنهانش کرد؟ این آدم چشه؟ من چه بدی به این آدم کردم؟ "بی حیا... خجالت نمی کشی؟ بعله.... بعله.... بیا تحویل بگیرشون" همچین جمله ای برای یه زنگ گوشی نوتیفیکشن؟ برای یه پی ام از مخاطب من؟ باز هم به شوخی؟ " زندگی مجردی رو عشقه... بخدا یه زندگی هایی دیدم... اصلا ازدواج حماقته..." :| جل الخالق! آخه چرررررا؟ من تو ناکامی های تو چه نقشی داشتم؟ من از تو چه درخواست نابجایی کردم؟ دقیقا چه چیزی از من طلبکاری؟ کاش رسما بگی و بدونم که چه چیزی تو رو خالی می

برچسب: ؟فيس بوك,؟آهنگ جدید,؟ يوتيوب,؟؟؟؟كيف استغفر بنية الزواج,؟؟؟؟زوجك والخادمة؟؟؟؟,؟ العاب,؟اليوم السابع,؟ألعاب بنات,؟ داعش, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 5:43

۱- خیلی عجیبه... به طرز عجیبی بی حوصله ام، واقعا حوصله هیچی رو ندارم. با خودم ساعتها حرف می زنم: میخندم، غمگین میشم، عصبانی میشم، می زنم به مسخره بازی.. اما تا به بقیه می رسم زبونم قفل میشه. دلم نمیخواد چیزی بگم و حرف هام ته میکشه... کاش می دونستم چه مرگمه والا... ۲- از حدود یک سال قبل که پیش مامان خوابیده بودم و کابوس خیلی بدی دیدم دیگه دوست ندارم پیشش بخوابم.... و حتی دیگه آغوشش برام آرامش بخش نیست... این هم عجیبه... همه با گذاشتن سرشون رو پای مادرشون آرامش می گیرن و من بدتر از خواب رفتن کنار مامان فراریم... بس که انرژی منفی ازش میاد... بس که نا آرومه... ۳- تو همایش

برچسب: چند نکته,چند نکته روانشناسی,چند نکته برای زیبا شدن,چند نکته اخلاقی,چند نکته برای سلامتی,چند نکته جالب,چند نکته برای لاغر شدن,چند نکته جالب تندر 90,چند نکته تربیتی,چند نکته مهم برای لاغری, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 13:09

چیزی که چند روز گذشته بهش فکر کردم و متعجبم میکنه، اینه، که من تو گذشته ام هم اتفاقات خوب داشتم و هم بد... قطعا هم روزهای خوب داشتم و هم روزهای بد... خوشگذرونی با خانواده و تفریح هم بوده... پس... چرا فقط درد و غصه ها یادمه؟ مثلا از کل دوران مدرسه روزهای مریضی و ناراحتی و جبر یه سری شرایط رو بیشتر یادمه... انگار ذهنم به سیاهی عادت کرده... به تلخی... آدمی هستم که میخندم و می خندونم ولی به طرز عجیبی تو بیان گذشته فقط سختی ها یادمه... چیز خنده داری از گذشته ام یادم نمیاد.. نمی دونم شایدم واقعا گذشته سختی بوده... ~__~ بگذریم... شعری توی این وبلاگ هست به اسم قول... اون زمان گو

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 18:19

من امشب فهمیدم که یه بچه لوس وننر درون دارم که بشدت هم حسوده... یه بچه یهانه گیر زبون نفهم... از همونا که وقتی با پدر مادرشون میرن خیابون و کافیه یه بچه بستنی به دست ببینن تا جیغشون بره هوا که : منم بستنی میخووووووووام!!! :| جیران یه بچه کوچولو تو وجودش داره که خیلی لوسه... بهش بها ندادن و گوشه گیر شد، ولی حالا که توجه دیده داره لوس بازی در میاره... و امون من رو می بره... چقد فهموندن این مطلب بهش سخته که هیچ کس مسوول آرزوهای تو نیست... تو بزرگ شدی و خودت باید چاه کن خودت باشی... من درد می کشم چون میخوام جلوی من حسودم بایستم... - بابام باید اینکار ها رو میکرد : بابات نم

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:14

امروز عزادارم. غصه دارم. یکی از دوستان فیسبوکیم تمام شد... رفت... ندیده بودمش... شاید در حد کامنت زیر پست...ولی دوستش می داشتم... صریح بود... خدایا نمی تونم بنویسم... روحت شاد ~__~

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 19:57

صفحه بندی